قالب وبلاگ



(بافندگی 6)
برای او که نمی داند برای اوست...



فرصت نمی دهی که نگاهت کنم چرا ؟
یک کاسه اشک پشت و پناهت کنم چرا

سربازوار تا ته قلبم رسیده ای
حالا وزیر بازی شاهت کنم چرا ؟1

یوسف تمام شهر گرفتار می شوند
بنشین ، رها ز خلوت چاهت کنم چرا

بو می کشم تو را که ظریفی شبیه گل
با بوسه ای لطیف تباهت کنم چرا ؟

حالا که عطر و بوی تو جان می برد زمن
خود را اسیر موی سیاهت کنم چرا ؟

فرصت نمی دهی که نگاهت کنم، ولی
وقتش نیامده است که آهت کنم ؟ چرا ...




پی نوشت :
1. در بازی شطرنج ، مهره ی سرباز بعد از رسیدن به آخر زمین به وزیر تبدیل می شود.





طبقه بندی: شعر،
[ سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 ] [ 07:46 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]



(بافندگی 5)

به مناسبت روز معلم، نوشته شده برای " نشـریه پــژواک"
(شورای صنفی دانشکده ی فنی مهندسی-دانشگاه شاهد)


اصلا تو بگو که زشت و چُلمن باشد

اندازه ی خاله ریزه یا ون باشد

آقای مدیر خواهشا کاری کن

امسال معلم همه زن باشد

 

گلدسته و افلاک1 که یادم مانده

آن دفتر نمناک که یادم مانده

هرچند نصایحت فراموشم شد

آن خط کش هولناک که یادم مانده

 

از فرق غریب حزم و هاظم بنویس

درباره ی کیف و کفش کاظم بنویس

از وحشت روزهای بی تکلیفی

از حسرت خنداندن ناظم بنویس

 

از "نجم" و "شَجَر" "وَ یَسجُدا"2 ترسیدم

از " بَـیـِّنــةٌ مِن الهُدی" ترسیدم

آقای دبیر درس دینی، بس کن...

بس کن، به خدا که از خدا ترسیدم

 

معلول نبوده ایم، علت بودیم

مشتی به دهان زور و ذلت بودیم

ما نسل کتک خورده ی بی انگیزه

یک روز امید کلّ ملت بودیم4



پی نوشت:

1- گلدسته ها و فلک – داستانی از جلال آل احمد

2- اشاره دارد به آیه ی 6 سوره ی الرحمن

3- اشاره دارد به آیه ی 185 سوره ی بقره

4- صفحه ی اول بعضی از کتاب های مدرسه ای سخنی از امام خمینی (ره) نوشته شده بود :
 (( امید من به شما دبستانی هاست. ))




طبقه بندی: شعر، طنز،
[ چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 ] [ 03:00 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]


گشتیم این حوالی و چون ماتم تو بود

دیدیم شاعرانه ترین غم، غم تو بود


میراث فاطمیه خودش صد مُحرم است

وقتی به دست میر ادب پرچم تو بود


شاید به این گناه بهشتِ علی تویی

حوا تو بوده ای و علی آدم ِ تو بود


دنیا بس است و جاه بس است و جهان بس است

یکدم به این بها، که علی همدم تو بود


شأن نزول تو متشابه نداشته است

قرآن سه آیه داشت که خود محکم تو بود


بانو! هزار جان گرامی فدایتان

بگذر از این غزل که نمی از یَم تو بود


فروردین 90





طبقه بندی: شعر،
[ شنبه 2 اردیبهشت 1391 ] [ 07:32 ق.ظ ] [ محمد حسن علی اکبر ] [ نظرات ]

دو روایت بی ربط


1
بیست و چهارم اسفندماه 1390 به اتفاق 8 نفر از دوستانت سوار مینی بوس می شوید و تا شهرستان "قلعه گنج" -جنوبی ترین نقطه ی استان کرمان- پیش می روید. یک روزی در راه بوده اید و بعد از توقفی کوتاه، مسیر را ادامه می دهید تا بعد از طی کردن جاده ی خاکیِ 30 کیلومتری در "دهستان مارز"، برسید به مقصد. به روستای "دلدَر". ساعت نزدیک 10 شب است و نمی توان چیز زیادی از روستا دید. انگار مردم در خانه هایشان هستند. چه می گویم،خانه؟ صبح که بیدار می شوی بهتر می توانی کَپَرهایشان را ببینی. گروه در مدرسه ی روستا که حالا دو سالی از تعطیلی آن می گذرد، ساکن هستند. منظورم از مدرسه همان یک کلاس است. هنوز ساعت 7 صبح نشده که عباس -پسربچه ی روستایی- با توپ فوتبال به دیوار مدرسه شوت می کند. یادت می افتد که دیشب به او گفته بودی صبح بیاید تا با هم فوتبال باز کنیم. صبحانه ات را می خوری و از مدرسه می زنی بیرون. این آغاز ماجراست. قرار است بفهمی اینجا چه خبر است. کم کم با عباس رفیق می شوی. نزدیک ظهر سر و کله ی میلاد و ابراهیم پیدا می شود. می گویند که سر زمین پدرشان مشغول آبیاری سیرها بوده اند. قبل از رسیدنشان با برادر بزرگترشان -حسن- مفصل صحبت کرده ای. فهمیده ای که چند سالی است خشکسالی شده و سال گذشته حتی یک قطره آب هم از آسمان نباریده. کار کشاورزی نیمه جان مردم روستا که با آن رفع معیشت می کردند تعطیل شده و مردم روستا در وضعیت بدتری نسبت به قبل به سر می برند. غیر از پدر میلاد و ابراهیم و حسن، عمویشان هم زمینی دارد و تلاش می کند محصول سیر و خرما به دست آورد. باقی روستاییان با اینکه زمین دارند، یا بیکارند یا راهی شهر شده اند برای کار.
روزهای بعدی با عباس بزرگتر که برادر میلاد و ابراهیم و حسن است هم آشنا می شوی، با علی آقا- پیرمرد سخت کوش دل شکسته - هم درد می شوی. هم او که هر شب به مدرسه می آید تا نماز مغرب را به جماعت با هم بخوانید. هم او که می گوید تا امروز (حدود 80 سالگی) فقط یک بار نماز شکسته خوانده، آن هم وقتی به زیارت امام رضا(ع) رفته بود با کمک کمیته ی امداد. پسرهایش در شهر کار می کنند و او زندگی اش را با پول یارانه ها می گذراند. آقا موسی را می بینی که جفت پاهایش از کار افتاده اند و همسرش خرج خانه را در می آورد. دخترش در بندرعباس مترجمی زبان انگلیسی می خواند، با پول بنیاد و البته کمک یارانه ها. می فهمی که در روستا سرویس بهداشتی و حمام وجود ندارد و باید ... راستش این را خوب نمی فهمی که باید چه کرد. می فهمی که زندگی در کپر چقدر سخت است. البته حسن می گفت: (( شما تا یک شب در کپر نخوابی باد خاکی نیاد، نمی فهمی کپر یعنی چه.)) می پرسی که چرا روستا این قدر خلوت است ؟ می گویند که جوان ها راهی بندرعباس شده اند تا با فروش اجناس ته لنجی و کارگری در ایام عید، خرج زندگی در چند ماهه آینده را بدست آورند. میلاد در مورد حصیر بافی و "بیش" توضیح می دهد. می گوید که بافتنش خیلی سخت است و بعضی زن ها ماهرند و البته دست ها زخم می شود. آخر سر هم در همین ایام عید شاید بشود دانه ای دو سه هزار تومان به مسافران تهرانی فروخت. "تهرانی" را که می گوید خنده اش می گیرد. خنده اش تلخ است. می گوید ممکن است در همین روزها بقیه پسربچه ها از بندرعباس برگردند، اما دوست ندارد که بیایند. چون اگر بیایند یعنی کار نبوده و ...
روز آخر است و باید به سمت تهران برگردید. بچه ها می گویند که دلشان برایمان تنگ می شود و اصرار می کنند که باز هم بیاییم. رو به روی مدرسه ، بزغاله ای سیاه رنگ از گشنگی جان داده. گربه ای  به جان جسد بی جانش افتاده است ....






ادامه مطلب

طبقه بندی: متفرقه،
برچسب ها: سفرنامه،
[ دوشنبه 21 فروردین 1391 ] [ 08:19 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]
حاصل روز سیزده سال 91 ما هم شد یه track دیگه از مجموعه آهنگ هایی که دورهمی ضبط می کنیم و احتمالا مدتی پیش دوتا از اون ها رو اینجا شنیده بودید. ایده ش از اینجا شروع شد که  اتفاقی داشتم سعی می کردم با شعر حافظ روی آهنگ یکی از برنامه های تلویزیون زمزمه کنم. احسان بشکنی زد و گفت چیز جالبی میشه و همراهی کرد مرتضی هم گیتار دست گرفت و سعی کرد موزیکی در بیاره. خیلی دلمون میخواست خاطره ای از روز سیزده بمونه و تصمیم گرفتیم برای خودمون ضبطش کنیم. شنیدنش شاید برای شما خالی از لطف نباشه مخصوصا این که قبلا اگه با هرچی دم دستمون بود سعی می کردیم یه آهنگی بزنیم و بخونیم حالا روی ساز و بدون جنگولک بازی های مسبوق خوندیم.




"چندان که گفتم"

نوازنده: مرتضی صالح نژاد
خوانندگان: محمد حسن علی اکبر، احسان حیدری، مرتضی صالح نژاد

 دانلود



طبقه بندی: متفرقه،
[ دوشنبه 14 فروردین 1391 ] [ 04:08 ب.ظ ] [ محمد حسن علی اکبر ] [ نظرات ]

نویسنده:حامد حبیبی

از کتاب «داستان های کوتاه طنز»،انتشارات سوره مهر

 

                                                                                                                                 با خودم حرف می زدم که تلفن زنگ زد. صدای ضعیفی که نمی شد به او نه گفت از توی گوشی کارم را توضیح داد، انگار صدا ضبط شده بود. کارم این بود که باید ته و توی قضیه را در می آوردم. یک هفته بود که هر روز توی روزنامه آگهی می دادم؛ آماده برای استخدام. گفتم قبول و تا عصر یک موتوری برایم چک و آدرس ها را آورد. بارانی، دستکش، کلاه لبه دار و یک دفترچه یادداشت. مداد نداشتم، یک مداد کوچک و نوک تیز. دنیا معطل این موضوع بود. فکر کنم مسابقات فوتبال را یک هفته عقب انداخته بودند و در تمامی جبهه ها آتش بس اعلام شده بود، دانشمندان هم یک هفته به بشریت استراحت داده بودند و دست از سر ناشناخته ها برداشته بودند. یک بریده ی روزنامه لای کاغذها بود با شرح و عکس ماجرا.

اول از همه از زنش شروع کردم، در کتابی که بچگی خوانده بودم بازرسی بود که می گفت« دنبال زن بگردید». از بچگی خلافش به من ثابت نشده بود هرچند کتاب دیگری هم نخوانده بودم. همیشه باید دم دست ترین نظری را که دارید بچسبید و خط را دنبال کنید تا به هدف برسید.

باقالی پوست می کند و اشک می ریخت و پاسخ می داد. فصل باقالی بود و اگر دست روی دست می گذاشتی تمام می شد، آن وقت دیگر از کیسه ی باقالی قاچ خورده ی یخ زده توی فریزر خبری نبود و جایش خالی می ماند مثل یک احساس کهنه یا یک بستنی قیفی. بله. یخچال فریزر قلب زندگیست. درش مثل ضربان باز و بسته می شود. عکس را که نشانش دادم گفت: لابد خودشه. من از صداش می شناختمش.

من: از کی شروع کرد به این کار؟

زن: نمی دونم. صدای جاروبرقی بلند بود نشنیدم. یعنی دیر شنیدم، وقتی شنیدم که کار از کار گذشته بود. وقتی شنیدم شب بود همسایه ی پایینی رادیوش خراب شده بود، همسایه ی بالایی زنش را طلاق داده بود، همسایه ی روبرویی مهمانی نگرفته بود چون بالاخره یک نفر دعوتش کرده بود، سپور جارویش را به روی کره ی زمین نمی کشید، هلی کوپتر از بالای خانه مان رد نمی شد، آره. شب بود. شب حراج سنگ های نیمه قیمتی. من خواب بودم، خواب ساحلی آفتابگیر می دیدم که به جای تخته سنگ یا ماسه با عضلاتی مردانه فرش شده بود که می شد روی آنها دراز کشید و برنزه شد. بله، خواب ساحل عضله می دیدم که با صدایش بیدار شدم. لهجه اش خوب بود، شاید خیلی وقت بوده که داشته می خوانده.

من: مگر شما تبتی بلدید که فهمیدید لهجه اش خوب بوده؟

زن: نه. ولی تبتی همون چینیه.



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،
[ سه شنبه 8 فروردین 1391 ] [ 12:00 ق.ظ ] [ محسن برفروشان ] [ نظرات ]

احمد کنکور سینما داد.گلشیفته لخت شد.اسکار را فرهادی گرفت.قذافی را وحشیانه کشتند.هنوز موسی صدر  پیدایش نیست.سید حسن سخنرانی کرد.سکه از یک میلیون بالا زد.دلار از دو هزار تومان.مهسا کوشا را رد کرد.کوشا مهسا را تکه تکه کرد،یعغوب هم یزدان را.اخوی دادماد شد.آقای «میم» عاشق شد.آقای «میم» فارغ شد.نود و نه درصد مردم آمریکا می خواستند بزنند خار و مادر آن یک درصد را یکی کنند.یونان پول نداشت.هنوز هم ندارد.اسراییل و آمریکا هی می خواستند به ایران حمله کنند.در شعب ابی طالب بودیم.در بدر و خیبر بودیم.انتخابات بود.باید از بین حمید رسایی و روح الله حسینیان و مهرداد بذرپاش انتخاب می کردیم.طفلک جنتی.بحرین ملتهب بود.بحرین ملتهب است.در سوریه مردم فرت و فرت در خیابان می ریختند که از بشار اسد حمایت کنند.روزهای زندگی فیلم اول جشنواره شد.کارگردان جایزه اش را داد به ابوالقاسم طالبی.سیاسی ترین فیلم تاریخ سینما را دیدیم.مجید از آش بام تهران خوشش آمد.من حالم از آش بام تهران به هم می  خورد.عینک فرزاد حسنی دسته کایوچویی بود.احسان علیخانی معروف پعروف ها را تا صبح سال تحویل آورد برنامه اش.حسن یک کارگر ساده بود.آقا امین بیک پدیده امسال بود.بچه خواهرم دهن ما را سرویس کرد.ماهواره نوید هوا کردیم.میر کریمی «یه حبه قند» را زیاد کشش داده بود.سعادت آباد.«این همه عاشق داری چطور حسودی نکنم».پرسپولیس استقلال را 3-2 برد آن هم در ده دقیقه.دنیزلی آمد کنار دست استیلی خانه خرید.مجتبی جباری با مظلومی حرفش شد.مهدی رحمتی خداست.فرهاد به خاطر بچه اش از استقلال رفت.مجیدی فصلی خداد تومان در قطر می گیرد.دو مهندس را ترور کردند.vpn به fرفت.socks جایش را گرفت.کاش مهندس صمدیان کمونیست بود.رضا امیرخانی کتاب داد بیرون.جانستان کابلستان.رضا خداست.فرهادی اسکارش را به مردم سرزمینش تقدیم کرد.چیزهایی بود که ندانستیم.اسم مادربزرگ نیکو «خاصه» است.حسام دفاع کرد.مسعود دفاع کرد.جشن فارغ التحصیلی داشتیم.تابستان روسری فروختم.مجید گشاد بود.مجید پاساژ را می گویم.ده صبح می آمد مغازه را باز می کرد شیش بعد از ظهر می بست.وحید لاف عشق و حال می زد.محمد پیر دنیادیده.متولد شصت و هشت بود ولی چهار سال قاچاقی یونان زندگی کرده بود.میثاق رفت پلی تکنیک میلان.شفق نمره تافلش شد 117.بهنام شد110.مجید نمایشگاه زد پولش را گرفت.حسن ناراحت شد.حسن گریه کرد.حسن وسط راه برگشت.آقای «حیم» عاشق شد.آقای «حیم» عاشق است.عروسی آبجی مجید بود.زمانی عکاس بود.محمد زمانی تایپ می کرد.محسن برکتی برد جهادی.محسن برکتی با آقا امین بیک صحبت می کرد.خسروآبادی حرف زد.خسروآبادی حرف می زند.علی نیکبخت سوال داشت.علی نیکبخت سوال دارد.مسلمیه با علی نیکبخت رفتیم شابدولظیم.حسین سازور می خواند.حسین هدایتی سینه می زد.«بی خود و بی جهت» کاهانی را ندیدم.محسن نامجو آلبوم داد.«می برزند زمشرق شمع فلک زبانه...».این زرزرای الکی.آقا مصطفی.ترین سان رفت کارگردانی.ترین سان انگور در گلویش گیر کرد.ترین سان داشت می مرد.یک اختلاس سه هزار میلیاردی را رو کردند.خاوری فرار کرد.جهرمی استعفا.وزیر اقتصاد استیضاح شد.وزیر اقتصاد ابقا شد.حاج آقا اژه ای پیگیر بود.حاج آقا اژه ای پیگیر است.الفارس!الفارس!الفارس!.کلمه.کفاشیان رییس فدراسیون ماند.کفاشیان را خواستند کله پا کنند.کفاشیان را می خواهند کله پا کنند.مجید نوشت.مجید نوشت.مجید می نویسد.حسن ننوشت.حسن ننوشت.حسن ننوشت.در جنگل مسخره بازی درآوردم.علی نیکبخت زد تو پتم.ناصر رفت حسابداری.ناصر حسابداری می خواند.ناصر می خواهد حسابدار شود.مرتضی صالح نژاد معلوم نیست چه می کند.فعلن عکاسی.احسان رفت سینما.احسان فیلم دید.احسان با بچه ها رفت بیرون.احسان فیس بوکش را آپ کرد.احسان را در خیابان انقلاب دیدم.دم مسلم حیدری گرم.آرمین هنوز نوبت وامش نشده.علی .ن رفت هتل استقلال.ما را نبرد.کروبی و موسوی حصر شدند.کروبی و موسوی حصرند.مهندس سحابی مرد.هاله را مردند.یکی دیگر هم در زندان رفت.اسمش یادم نیست.به هم آب پاشیدند.گرفتندشان.سینما سپیده اکران جشنواره  گذاشته بود.مال حوزه هنری.سعید بیابانکی کتاب داد بیرون.کتابش پرفروش بود.کتابش پرفروش است.لاویج بلال خوردیم.حسن خواند.علی فیلم گرفت.آقا مصطفی.هادی آبگوشت درست کرد.خوشمزه بود.علی.ن هر آشغالی را با چایی قاتی می کرد.علی.ن هر آشغالی را با جایی قاتی می کند.علی دکوراسیون دفترش را عوض کرد.دو تا مستند و یک کتاب از علی گرفتم.هنوز پسش نداده ام.یک هارد پر از فیلم از ممد گرفتم.حوصله دیدنشان را نداشتم.پسش دادم.صبح تا شب در پارک دانشکده ول بودم.آقا امین بیک «فکر می کرد که...


ادامه مطلب

طبقه بندی: متفرقه،
[ یکشنبه 6 فروردین 1391 ] [ 11:28 ب.ظ ] [ محسن برفروشان ] [ نظرات ]


ارغوان
این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ؟
"سایه"


ایشالا سال خوبی داشته باشید/سالی سرشار از موفقیت و شادی را برای شما و خانواده ی محترمتان آرزومندم/امیدوارم تو این سال به هر آرزویی که می خوای برسی/حول حالنا الی احسن الحال/بد نبینی تو این سال ...... از همین حرفاست دیگه. از دو روز قبل عید سیل اس ام اسا و ایمیلا و تلفناست که یه عالمه از این جمله ها و آرزوها و دعاها رو نثار هم می کنن. همه امیدوارن که سال خوبی داشته باشی. همه می خوان که موقع سال تحویل به یادشون باشی و براشون کلی آرزوی خوب خوب کنی. همیناست دیگه. تا حالا دیدی کسی در حالی که نیشش رو تا بناگوش باز کرده و از اومدن سال جدید تو پوست خودش نمی گنجه، به گرمی در آغوشت بگیره و با شعف بگه : (( عزیزم، امیدوارم تو این سال جدید بدبختی از در و دیوار برات بباره ؟ )) یا بگه : (( ایشالا یه روز خوش نبینی تو این سال ؟ )) نشده دیگه. پس قصه ی این همه حرفای قشنگ قشنگ و دعاهای خوشکل خوشکل چیه؟ کدوم آدم بی همه چیزی برامون بخت بد دعا کرده که اینجوری خواسته اش مستجاب میشه ؟ این همه مریضی و بد بیاری و مرگ عزیزان و هزار درد و بلای دیگه، از صدقه سر کدوم آدم خیرندیده ایه که مثل بختک رو تموم روزهای سالمون چنبره زده؟ نمی دونم. خدا جون، به خودت قسم بحث ناشکری و اینا نیست. نمی خوام الکی ناله کنم. نامردم اگه به خاطر الآنم ناراضی باشم و از اینکه صحیح و سالم می تونم این اراجیف رو بنویسم شاکی. اما مردونه، بی مرامیِ اگه بگم سالی که گذشت برام سال خوبی بوده. اینا که اینا رو می خونن نمی دونن، بابا خوب شما که خودت می دونی. سال خوبی بوده ؟ نمی دونم... اما خوب برام عجیبه دیگه، مگه پارسال موقع عید دوستا و عزیزانم همون موقع که دور سفره هفت سین نشسته بودن و به ماهی قرمز نگاه می کردن، تو دلاشون از همین دعاها نکرده بودن ؟ مگه اون موقع نگفته بودن: ایشالا سال خوبی داشته باشید/سالی سرشار از موفقیت و شادی را برای شما و خانواده ی محترمتان آرزومندم/امیدوارم تو این سال به هر آرزویی که می خوای برسی/حول حالنا الی احسن الحال/بد نبینی تو این سال ... 
یا کسی به این حرفا کاری نداره، یا یکی که خاطرش رو خیلی می خوای برامون بد خواسته و دعاش مستجاب شده که خداوکیلیش ایمان دارم هیچ کدوم از این دوتا نیست. حتما یه چیزایی هست که من نمی دونم. ای بابا ... الآن این دوستای عزیزم که کلی برام دعای خوب کردن و کلی براشون آرزوی قشنگ دارم، صداشون در میاد که آخه مجید چیه باز روز عیدی تیریپ غم برداشتی و ناله می کنی. بخند...شاد باش... راست می گن خوب. منم الآن ناراحت و غمگین و اینا نیستم. فقط می دونی .... آخه .... این دعاها،این حرف های قشنگ.... نمی دونم.



طبقه بندی: دل نوشته،
[ چهارشنبه 2 فروردین 1391 ] [ 02:54 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]


1
با صدای زنگ تلفن همراهت از خواب بیدار می شوی. نگاهی به صفحه اش می اندازی و بعد تماس را رد می کنی. تلفن را جایی لای پتو و تشک پرت می کنی و سعی می کنی به خواب برگردی. نمی دانی چقدر گذشته است که دوباره تلفن زنگ می خورد.
-بله ؟
: سلام . خواب بودی ؟
-بگو ...
صدا با دلهره و خواهشی پنهان می گوید :
بیا بیرون ، می خوام ببینمت. فقط می خوام از خونه برم بیرون .
-سوار مترو شو باهات قرار می ذارم.
: باشه . منتظرم .
تلفن را می گذاری کنار بالشت.به پشت دراز می کشی و زل می زنی به تخت بالایی که حالا مدت هاست کسی رویش نخوابیده. کسی که انگار خودت بوده ای، با خودکار روی چوب نوشته:

هی درد کشید و درد بعدش ...
افتاد چو برگ زرد بعدش ....
انگار دلش شکسته باشد
بغضش ترکید و مرد بعدش ...

چه اتفاقی افتاده ؟ چند فکر تلخ به ذهنت خطور می کند و سعی می کنی از خودت دورشان کنی. بلند می شوی،چایی تلخی می خوری، لباس هایت را می پوشی و بعد به او پیامی می دهی.
چهارراه ولی عصر پیاده شو.


ادامه مطلب

طبقه بندی: دل نوشته،
[ جمعه 12 اسفند 1390 ] [ 01:18 ق.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ جزیره ]



امشب
مثل تمام زمستان ها
هوا سرد است.
زمین یخ زده و
جز از دهان های لرزان
که آهسته می گویند : "چه هوای سردی.."
بخار از کسی بلند نمی شود.

امشب
مثل تمام زمستان ها
بهمن آمده
و حالا که قرار بر سوختن است ،
بهتر بود
به جای زمین
در جهنم متولد شوی
تا در شب تولدت
کسی نگوید : "چه هوای سردی..."

آه ای همه ی شما
        که امشب
بهمن آمدنم را جشن گرفته اید،
این شمع ها را خاموش کنید
و به تعداد روزهای عمرم
           "سیگار"
   روی کیک بگذارید
تا شاید بفهمم
چگونه دود شد
                    این
                       هشت هزار و سی روز.
 



طبقه بندی: شعر،
[ سه شنبه 4 بهمن 1390 ] [ 06:30 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ جشن ]



قسمت دوم از سفرنامه ی عتبات عالیات
کربلا 
- پنجشنبه 21 مرداد 1389 ( اول رمضان 1431 )


پاهایت سست می شود. نفست بیشتر می گیرد. بغضی مبهم تمام وجودت را می فشارد. پاهایت سست تر می شوند. می نشینی بر خاک.  به هیچ چیز فکر نمی کنی و همه عالم از ذهنت عبور می کند. از عصر که رسیده ای ، هنوز جرئت نگاه کردن پیدا نکرده ای. سرت پایین است. کفش ها و پاهای برهنه از مقابل چشمانت به چپ و راست می روند. چپ و راست. چپ و راست. سربلند می کنی تا بنگری ... اما کدام طرف را ؟ نگاهت گیر می کند به نقطه ای نامشخص در چند متری جلوتر. دو دل شده ای.  دیگر تاب نمی آوری و بالاخره رو می کنی به سمت چپ . می بینی پرچم سرخی را که هنوز صدا می زند : "هل من ناصر ...؟ " و آن گنبد طلایی و دو مناره ی کناریش. چشمانت تار می شوند و تار می شوند و تار می شوند و دوباره می بینی آن پرچم سرخ را. سر بر می گردانی به سمت راست و می بینی پرچم سرخی را که هنوز اجابت می گوید دعوت امام را. و آن گنبد و دو مناره ی کناریش-که اجازه داد طلاییش کنند. چشمانت تار می شوند و تار می شوند و تار می شوند و دوباره می بینی آن پرچم سرخ را. سرت را پایین می اندازی. کار دشوارتر شده. کدام سو باید رفت؟ حیران شده ای. در بین الحرمین همه حیران اند. دوست و دشمن. حیران حسین (ع). همه اجازه می خواهند. دوست و دشمن. حتی تیر که می خواست از کمان رها شود اجازه گرفت و حسین که اجازه داد، تیر حیران شد. حیران حسین (ع). باید اجازه دهد و وقتی که اجازه دهد تازه حیران می شوی. حیران حسین (ع).
دلت تیر می کشد. می خواهی از کمان رها شوی. باید اذن بدهند. اذان می دهند و ناگهان حیرتت دوچندان می شود. حالا سوی کدام قبله باید سجده کرد ؟ حیرانی . نصیحت پیرمرد اهل دل در گوشت می پیچد : "باید بذاری دستت رو بگیرن." رو می گردانی به گنبد علمدار کربلا. باید از او اذن گرفت. باید دست او را گرفت. باید او دستت را بگیرد. بلند می شوی. لحظه ای خیره می شوی به پرچم سرخ گنبد طلایی حسین
(ع)، چند قدم عقب عقب می روی و دوباره رو می گردانی به سوی حرم علمدار کربلا. همچون تیری که در کمان کشیده می شود، می دانی که هرچه بیشتر به سمت عباس (ع) پیش روی، با سرعت بیشتری به سمت حسین (ع) پرتاب می شوی. باید بروی و اذن بگیری. نسیم آشنایی به مشامت می رسد. نزدیکتر می روی ، نزدیکتر می شود. نزدیکتر ، نزدیکتر... عطر آشناست. همه جا پیچیده. می رسی به آستانه ی حرم. سر بلند می کنی و حیران تر می شوی وقتی می بینی بر دیواره ی مرمرین باب الفرات نوشته اند :

السلام علیک یا علی بن موسی الرّضا ...



عکس

طبقه بندی: متفرقه،
برچسب ها: سفرنامه،
دنبالک ها: قسمت اول - کوفه،
[ شنبه 24 دی 1390 ] [ 01:07 ق.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]


سلام
خوبید ؟ ما خوبیم . ما یعنی همین سه تا که اینجا وز وز می کنیم . ما یعنی همین سه تا که الآن خوبیم .
حالا شما خوبید ؟ خونواده چطورن ؟ راستش اومدم حال بپرسم . هم حال شما رو ، هم حال وبلاگ خودمون رو .
به نظر شما حال قالب جدید وبلاگ ما چطوره ؟





طبقه بندی: متفرقه،
[ پنجشنبه 15 دی 1390 ] [ 11:47 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ حال ]




یادداشتی به مناسبت روز دانشجو
برای نشریه ی "پژواک" (شورای صنفی دانشکده ی فنی - دانشگاه شاهد)
 بـــا تــاخــــیر . (نمی خواستیم قبـل از انتشـار نشریه ، نشـرش دهیم)



خیلی چیزها فرق کردند . اما این خیلی چیزها ، خیلی فرق نکردند . مثلا امروز به ما می گویند دانشجو ، در حالی که آن وقت ها می گفتند دانش آموز . امروز به مدرسین می گوییم استاد ، آن وقت ها می گفتیم معلم . امروز بهمان می گویند قشر تاثیر گذار جامعه ، آن روز بهمان می گفتند قشر آینده ساز جامعه . اساسا چون آن روزها بهمان می گفتند قشر آینده ساز جامعه ، امروز می گویند قشر تاثیر گذار جامعه . همین هم شد که از اولین روز دانشجویی دنبال جایی می گردم که بر آن تاثیر بگذارم ! فکر کردم بتوانم بر دانشگاه تاثیر بگذارم ، نشد . کمی زور زدم بر کلاس خودمان تاثیر بگذارم ، بازهم نشد . زور تاثیرم به دوستان نزدیک هم نرسید . البته نه اینکه زور تاثیر من کم بود ، نه . بلکه از اتاق فرمان به من اشاره کردند که آن جاها نمی شود تاثیر بگذاری ، اینجاها که ما می گوییم باید تاثیر بگذاری ! این شد که بر خودم تاثیر گذاشتم . به هرحال من هم جزئی از جامعه هستم . پس وقتی بر خودم تاثیر می گذارم ، لابد یعنی بر جامعه هم تاثیر گذاشته ام دیگر ! بگذریم .
چه می گفتم ؟ آهان. از تفاوت ها می گفتم . مثلا آن روزها هم کلاسی ها مان ، همه هم جنس بودند . البته لابه لایشان بدجنس هم پیدا می شد. اما همان بدجنس ها هم ، از جنس ما بودند . مثلا من از جنس پسران بودم و هم کلاسی های من هم از همین جنس بودند . لذا کلاس هایمان اسلامی بود و هیچ کس به گناه نمی افتاد و همه حواسشان به درس بود ، نه به مدرسه ی سر کوچه . خصوصا در دوران دبیرستان ! اما این روزها که در کلاسمان از اجناس دیگر هم یافت می شود ، جوان ها هی به گناه می افتند و حواسشان به درس نیست و  نمی توانند بر جامعه تاثیر بگذارند .البته به لطف خدا این تفاوت هم تا چندی دیگر رفع خواهد شد و دوباره کلاسمان می شود مثل آن زمان ها ، آن زمان ها که بهمان می گفتند دانش آموز . بگذریم .
یا مثلا یک تفاوت دیگر اینکه آن روزها در 13 آبان یک خودکار بهمان می دادند که رویش نوشته بود : " روز دانش آموز مبارک" . اما این روزها قرار است که در 16 آذر بهمان یک خودکار بدهند که رویش نوشته است : " روز دانشجو مبارک " اما خوب بهمان نمی دهند . چون روز دانشجو مصادف شده با روز چهارشنبه که فردای آن -یعنی 5 شنبه - مدارس تعطیل است و چون روز قبلش -یعنی 3شنبه - تعطیل بوده ، پس لابد خودش هم تعطیل می شود. و تازه اگر تعطیل نبود باز هم نمی دادند. چون دانشگاه بودجه ندارد و کلی هزینه دارد و باید پول هایش را خرج جداسازی کند و نمی تواند پولش را خرج مسائل جانبی کند . برای همین این وظیفه ی مهم افتاده است گردن خود دانشجوها . این قشر فرهیخته ی جامعه ! این موثّرین پر درد ! لذا از شب 16 آذر هِی برای هم پیام می فرستند و خودشان برای خودشان تی تاب باز می کنند و به هم نان قرض می دهند که : " دوست دانشجوی من ، روزت مبارک" . برای من هم از این تی تاب ها باز کردند ، جایتان خالی . اما از آنجایی که من متعلق به قشر فرهیخته و تاثیر گذار جامعه هستم -  قشری که نسبت به مسائل و تحولات جامعه اش حساس است و ذهنی پرسشگر و پویا دارد – به همین راحتی ها از کنار این پیامک ها و تبریک ها نگذشتم. بلکه ذهن پرسشگرم از همان اولین ترم اولین سال دانشجویی که اولین تی تاب برایم باز شد ،یک سوال برای خودش مطرح کرده و تا به امروز به دنبال جوابش می گردد .  سوالی که مثل موریانه افتاده است به جان مُخم ! همین شد که امسال سوالم را از تمام دانشجویان جامعه که دانشجو بودنم را به من تبریک می گفتند، پرسیدم: " کجای دانشجو بودن مبارکه ؟ " من که نمی دانم، شما می دانید؟ بگذریم ...




طبقه بندی: دل نوشته،
برچسب ها: روز دانشجو،
[ چهارشنبه 30 آذر 1390 ] [ 01:47 ب.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ خودکار ]


قدیم ترها

       چقدر ساده گریه می کردیم

                                     "امشب شهادتنامه عشاق امضا می شود

                                      فردا ز خون عاشقان این دشت دریا می شود..."

 

 


[ دوشنبه 14 آذر 1390 ] [ 06:03 ب.ظ ] [ محسن برفروشان ] [ نظرات ]



برداشتی آزاد

 از لحظات شهادت شهیدان کربلا

1

در راه که می دوید ، بارها رسیده بود به پسرش . به "علی اکبر" که حالا بزرگتر شده بود . خیلی بزرگ. به پهنای دشت .

به این داغت علی جان صبر تا کی ؟

مدارا کردن با گبر تا کی ؟

سراسر دشت را کندم برایت ....

فراهم کردن این قبر تا کی ؟


2

کوفیان رسم هلهله و شادی را خوب می دانستند . برای جوان کم نگذاشتند. تا می شد ریختند . عمو هم می دید که از همه جای آسمان می بارد. باران سنگ .


3

اولین بار بود که صدا می زد : یا اخا ... لحظه ای گذشت . کسی سرش را در آغوش گرفته بود.

می خواست دستش را بگیرد ، اما ... می خواست نگاهش کند ، اما ... می خواست مشک را ... شرمسار شد . ملتمسانه از برادر پرسید : می شود مرا به خیمه نبری ؟

***

ستون خیمه را که کشید ، دشمنان خیالشان راحت شد. دخترکی نگاه می کرد . دلش لرزید .

نکند ...؟ هراسان شد . حس کرد گوشواره هایش سنگینی می کنند . تشنگی از یادش رفته بود . به پدر گفت : آب نمی خواهیم ، می شود بگویی عمو بیاید ؟


4

با یک دست "عون" را در آغوش گرفته بود و با دست دیگر "محمد" را . صدای گریه اش بلند شد . نگاهی به خیمه ها انداخت . کسی نیامد . باز هم منتظر ماند . خبری نشد . بلند شد و به تنهایی آنها را به سمت خیمه ها برد . با یک دست "عون" را در آغوش گرفته بود و با دست دیگر "محمد" را . پایشان روی زمین کشیده می شد .


5

لازم نبود خیلی زمین را حفر کند. کمی که با غلاف شمشیر زمین را می کند ، کافی بود. علی اصغرش کوچتر شده بود. خیلی کوچک . اندازه ی چاله ای که فقط کمی با غلاف شمشیر کنده شده .


6

می رفت تا نبیند سیلی خوردن عمه را . تا خاطره ی کوچه ی پدرش را به ارث نبرد . کرامت را به ارث برده بود ، می رفت تا ببخشاید . دستش را ...


7

سر بریده در گوشه ی خرابه نگاه می کرد. می دید که گوشهای دخترک خونین است . که دامنش سوخته . خارها را می دید که در پایش فرو رفته . و کبودی ها را . می دید که دخترک آرام آرام ، آرام می شود ... که آرام می شود ... آرام می شود ... آرام ... که می میرد .





طبقه بندی: متفرقه،
[ پنجشنبه 10 آذر 1390 ] [ 03:21 ق.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

درباره وبلاگ

گـــــاه نوشـــــته های :
|محمدحسن علی اکبر|
|مـحسن بـرفــروشــان|
|مـجیــــدتـــرکــابــادی|

VezVez.Blog@Gmail.com
صفحات جانبی
جای .....
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
بک لینک