تبلیغات
وِز وِز

قالب وبلاگ
پخش و پلاهایی که اکثرا سر کلاس درس بافتمشان !
بی هیچ ربطی به هم .






صدا

ساعت هاست

سرم از سکوت پر است

از صدای بی صدایی

 ساعت هاست

که صدای خودم هم

در نمی آید                                                                                        

 گوش هایم

ساعت هاست

در انتظار صدای کسی

بی صدا نشسته اند

کسی که فریادی بر آرد

و یا حتی

کسی که آهسته

خیلی آهسته

آهسته ی آهسته

بگوید

    هیســـــــ ....



پُک

گاهی فکر می کنم

زندگی را

باید

مثل سبکی وینستون

دود کرد

حیف که من سیگاری نیستم .


خوش خیال 1

و ابراهیم پنداشت

که او بت بزرگ است

پس تبر را

در دستش گذاشت

اما

بت بزرگ

جای دیگری بود ،

جای دیگری هست ،

خواهد بود .


حرف ساده

د...

د...د....

دو....

دو...

دوسـ......

دوســ.......ـت

لکنت ندارم

اما ...

دو...

اَااَااَه ،

اصلا ولش کن .


یوسف

پیر مرد جذامی

مقابل آینه ایستاده بود

و با خود می خواند :

             " کمی زیباترم باید

                        زلیخایی مرا شاید ....."


تو

خوبی بس است .

لطف کن

کمی حالم را به هم بزن ،

می ترسم عاشقت شوم .



باران 2

آسمان

خودت را خسته نکن

کثافت این شهر

پاک نمی شود .




1 - با وامداری از مصطفی ماهرخی که گفت : بت ها شکستنی بودند و باورها ماندگار،چه ساده دل بود ابراهیم."
2-
بعدها تکمیلش می کنم ، اگر حسی بود !


طبقه بندی: شعر،
[ یکشنبه 25 اردیبهشت 1390 ] [ 02:04 ق.ظ ] [ مجید ترکابادی ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مجید ترکابادی

محمدحسن علی اکبر

محسن برفروشان


صفحات جانبی